خاطرات یک کتابدار : این پلههای لعنتی
مریم رحیمی پرندجانی: «مدت زیادی به کتابخانه نیامده بود. جانبازی که یادگاری از جبهه در بدنش جا مانده بود. ترکش بالاخره کار خودش را کرد و او ویلچر نشین شد. به نظر میرسید این پلههای لعنتی باعث شدند او دیگر به کتابخانه ما نیاید، نه ویلچر...»به گزارش پایگاه اطلاعرسانی نهاد کتابخانههای عمومی کشور، مریم رحیمی پرندجانی، کتابدار در یادداشتی به بیان خاطره ای از سال های فعالیت خود در کتابخانه پرداخته است. متن یادداشت که در روزنامه جام جم نیز منتشر شده به شرح ذیل است:کتابدار بین قفسههای کتاب، رده ۶۰۰ بود و داشت کتابهایی را که تحویل گرفته بود، مرتب می کرد و هرکدامشان را میگذاشت جایی که باید باشد. مثل همیشه بعد از چیدن کتابهای رده ۶۰۰، دستی به برگهای گل داخل گلدان کشید. گلدانی که جایش درست کنار قفسه رده ۶۰۰ بود. انگار از همان روز اول به گلدان هم شماره رده ۶۰۰ را داده بودند که این مدت سر جایش ثابت مانده بود.
پسرک که از در آمد داخل، کتابدار هنوز سرگرم رسیدگی به گلدان بود. سلام کرد و کارت عضویت را از جیب بیرون آورد و با لحنی آرام گفت: «لطفاً فرهنگ آکسفورد» و با مکث ادامه داد: «برای پدرم میخواهم.»
کتابدار پرسید: «چرا خودشان نیامدند کتاب را بگیرند. این کتاب مرجع است و نمیتوانی از کتابخانه بیرون ببری.»غم در چشمان پسرک دوید: «یعنی نمیتوانم کتاب را تا دم در کتابخانه ببرم؟ پدرم جلوی در کتابخانه است.»کتابدار با تعجب پرسید: «چرا دم در! به پدرت بگو یکلحظه بیایند داخل، کتاب را بگیرند و استفاده کنند.»پسرک گفت: «آخر نمیتوانند بیایند داخل.» کتابدار با کنجکاوی کتاب را از قفسه بیرون آورد و همراه پسرک تا دم در کتابخانه بیرون رفت. پدر پسرک را دید که کنار پلههای کتابخانه...
کتابدار من بودم، پدر پسرک را که یکی از اعضای فعال کتابخانه بود شناختم. مدت زیادی بود که کتابخانه نیامده بود. جانبازی که یک یادگاری از جبهه در بدنش جا مانده بود. ترکش بالاخره کار خودش را کرده و او ویلچر نشین شده بود؛ اما به نظر میرسید این پلهها، این پلههای لعنتی بودند که باعث شده بودند دیگر به کتابخانه ما نیاید، نه ویلچر....

برچسبها: سخن روز , خاطرات , پند , کتابدار

